هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
آن که این کار ندانست در انکار بماند

پائیز بود – و هوا کم کم رو به سردی می رفت... درختان غم باد گرفته بودند; چون قرار بود چند ماهی چشمشون رو بروی آسمون ببندند.. و چه سخته فراق...
هیاهوی عجیبی بود.. باد می اومد- زوزه می کشید –ناله می کرد-گویی حادثه تلخی رو پشت سر گذاشته بود –انگار راز دار یک درد شده بود که می خواست با صدای بلندش به گوش آدمیان برسونه .. اما چه دردی ..؟؟؟؟!!!!! نمی دونم
]گفتم درد.. تا حالا شده بشینیم و بسنجیم ببینیم کدوم درد از همه سنگین تره یا فقط دهن و باز کردیم و گفتیم آخ درد من بزرگه سنگینه ولی درد دیگری رو نادیده گرفتیم ..یا هر وقت دردی اومده سراغمون گفتیم خدایا شکرت..
هان !
از کدوم دسته هستیم ؟؟؟[
..........
توی این شهر بزرگ
در یکی از کوچه های قدیمی شهر ..یکی از اون کوچه های با صفای قدیمی .. یک خونه کلنگی بود شاید بین خونه های دیگه زیاد جلب توجه نمی کرد ولی یک چراغی بالای سر در خونه روشن بود که باعث توجه بیشتر میشد.. دلت می خواست بفهمی راز این چراغ روشن چیه؟
نمای داخلی خونه زیاد قشنگ نبود ..یک حوض داشت که دور تا دورش شمعدونی قرمز گذاشته بودند.. یک فواره کوچیک که بزور آب حوض رو بر می گردوند.. گوشه سمت چپ این حوض آبی قدیمی، یک ترک هم داشت.. سمت راست یک باغچه کوچیک بود که داخلش یک بوته گل رز سفید که دیگه آخرای جونیش بود و یک بوته گل یاس خود نمائی می کرد. چه بویییییییییییییییی؟!!! مست و مدهوش می شدی بههههههه روبرو یک در چوبی آبی رنگ بود که شیشه هاش رو با پرده های سفید ساده پوشونده بودند.. یک سه چهار پله ای بود تا برسی به اون در.. در و که باز می کردی وای ... از اون خونه هایی که اگه دلت تنگ شد و با همه غریبه شدی می تونی بیایی داخلشو صفا و یکرنگی رو تا ته ببلعی... یک فرش ساده دست بافت اون وسط خودنمایی می کرد.. دیگه نخ نما شده بود ولی هنوز زیبا بود.. دور تا دور با پتوی های سفید که بالشت های قرمز روش جلوه می کرد پوشونده شده بود.. صدای قل قل کردن می اومد؟؟.! آره گوشه سمت راست یک میز بود که روش سماور گذاشته بودند.. یک سینی هم بود که استکانهای کوچیک کمر باریک توش بود با یک قندون نقره ای -...وه چه عالی!!!
- بفرمائید بشینید- خوش اومدید – منزل خودتونه
- مزاحم شدم
- این حرفا چیه مراحمید
یک خانومی بود حول و حوش 80 – پیر شده بود ولی ... یک چیزی تو صورتش بود که جذابش کرده بود..نگاهش گیرا بود، لبخندش سبز بود و وسیع ]به دل می نشست[ . دلت می خواست مات و مبهوت ساعتها به صورتش خیره می شدی..]هر چروک یاداور خاطره ایست خاطرات تلخ وشیرین[.. چی می شد از روی خطوط می شد فهمید چه بر سرش اومده و چه ها دیده و چه تجربه هایی کسب کرده..
- بفرمائید نوش جان
- ممنون مادرجان زحمت نکشید
- چه زحمتی دخترم ، مهمون رحمت خداست
چه چایی جاتون خالی- چه عطر و بویی – عینشو نخورده بودم – انگار داخلش معجون عشق ریخته بودند دلم نمی خواست تمام بشه راست می گم باور کنید ..نخندید شکمو نیستم.!!
شروع کردیم به گفتن و شنیدن از دردها و رنجها و خوشیها... از بچه هاش گفت اینکه اونها همشون تحصیل کرده هستند و مومن و معتقد و همشون خدا رو شکر رفتن سر زندگیشون، شوهرش هم خدا بیامرزتش 5 سال پیش عمرش داده به شما..
از عشق از سختی از همه چیز گفت دستش یک تسبیح سبز بود که مرتب بین حرفاش صلوات می فرستاد.. با هر گفتن صلوات چشماش شروع به برق زدن می کردچه اعتقادی مو به تن آدم سیخ می کرد-..
معتقد بود که تمام زندگی رو با عشق گذرونده و این عشق هدیه خداوند بوده به زندگیش .. بر این باور بود که دردش اگر درد بوده در قبالش همدردش خدا بوده .. اگر رنج بوده رنج کشش خدا بوده..اسم خدا که می اومد صداش می لرزید اشک گوشه چشماش جمع میشد و لبخندش چه ملیح می شد..
بهش گفتم مادر شما یک همسر و یک مادر عاشق بودی .. با سختی ها و رنجها زندگی کردی درد کشیدی – صبوری کردی - چی باعث شد که شما با همه اینا کنار بیایی و ناشکر نباشی؟؟!!
گفت دخترم: ما ز بالائیم و بالا می رویم .... ما ز دریائیم و دریا می رویم...
انگار یک سیلی زدن تو گوشم ..
گفتم می شه بگید برام که چطوری می شه به این اعتقاد رسید؟؟؟
گفت: هستی آفرینش خداست- ما همه از خدائیم- کافی به این باور برسیم که ما قطره هایی هستیم از وجود دریایی اون بزرگ- کافیه درک کنیم که هستی در درون ما جریان داره ..به این باور برسیم که دل امانت دست ماست و صاحبخانه خداست – دل را خانه ما کن مصفا کردنش با من –
وقتی خدا هست عشق هست در کنار هر دردی زیبایی هست ... چون خود خدا گفته در قلبهای شکسته جا داره !!
اشک بود که می ریخت. خدا چه عظمتی داره عشق تو ..چه صفایی میده اسمت به قلبهای عاشق///
بهم گفت از روزی که عاشق شد ... یک چراغ سر در خونش روشن کرد که هر کی از در خونش رد میشه گوشه یی از نور درونش رو با دیگری تقسیم کنه که زکات عشق جز انتشار عشق نیست......
غروب شده بود صدای اذان می اومد بلند شد و رفت کنار حوض که وضو بگیره – پاک و طاهر در مقابل خدا ایستادن و از بندگی گفتن زیباترین سرود هستیست...
سفارشم کرد موقع رفتن، بهم گفت: بیاد داشته باش که بنده ای بیش نیستی .. جزئی ترین از کل..
بندگی کردن رو یاد بگیر و در برابر معشوقت کرنش عاشقانه کن و بواسطه هر بار سجده غرورت رو به زیر پاهات بیار و شعف را جایگزین کن...
دستای فرتوتش که بوی بندگی می داد رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم ..
تمام راه فکر می کردم و تکرار می کردم
عاشق باشیم – سبز باشیم – با صفا باشیم- مهم نیست که کی هستیم و چی هستیم
عاشق که باشیم هستی در ماست ..
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
"دست نوشته: صفا"