تبليغاتX
غریب آشنا
کلام آخر

دوستان مهربان:

 

"هر آغازي را پاياني است

و پايان من نيز از آغاز فرا رسيده است"

 

                           روزگاران بر شما خرسند

                                بي پايان باشيد.

                                                          دوستدار ابدي شما

                                                               صفا

 

نوشتم اون چيزايي رو كه بايد مينوشتم و گفتم اونايي رو كه بايد ميگفتم. اين يه تكليف بود براي مني كه خدا رو به وضوح ديده بودم و زيباييش رو با تمام وجودم درك كرده بودم

تو اين مدت پا به پاي همتون اومدم. با هر بار شكستنتون از درون فرو ريختم و شاديهاتون رو شادي كردم. كلمه به كلمه نوشته هاتون رو خوندم و احساستون رو احساس كردم و اشك ريختم و به شوق اومدم. تو اين مدت باهاتون زندگي كردم و از غيبت هاي طولانيتون دلتنگ شدم و نگراني رو در مورد دوستايي تجربه كردم كه تمام دلخوشيم به خاطر وجودشون بود، نه به خاطر حضورشون. و اين تجربه اي بود شيرين و به ياد موندني براي مني كه تازه داشتم ياد ميگرفتم عشقي كه از روح خدا درونم به امانت گذاشته شده متعلق به تمام هستي است و من فقط وسيله اي هستم در ابراز اين عشق.

 

 

 

و حالا ديگه دليلي به موندن نمونده و بايد برم. اما به خاطر دلبستگي خودم به تك تكتون حتما بهتون سر ميزنم و از احوالتون خبر ميگيرم تا روزي كه تحقق آرزوهاتون رو ببينم و استجابت دعايي كه هميشه اخر كامنت هام براتون ميذاشتم (شاد باشي).

تك تكتون رو به دستهاي عاشق خدايي ميسپارم كه زيباتر از اون نديدم

                                                      شاد باشید دوستای گلم

                                                       در پناه اون بزرگ مهربون

                                                                      وفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 1:44 بعد از ظهر
انتظار

 

باز هم محكوم به آوارگي در تنهايي خويشم

نميدانم كجاي اين فاصله ها گرمي دستانت را رها كردم كه دستانم باز رنج غربت را به تجربه نشسته است

اما خوب ميدانم كه اين بار هم باز دستان توست كه دستان مرا در تاريكيها جستجو ميكند و گرمي آغوش توست كه مرا از وحشت اين تنهايي مي رهاند.  

زيباي من تو خود خوب ميداني كه تنها انتظار لحظه ديدن لبخند شيرين توست كه مرا به اين خاك غريب سازگار كرده و تحمل اين غربت را ممكن ...

                                                                                 "وفا"

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 3 تیر1386 و ساعت 10:44 قبل از ظهر

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 20 خرداد1386 و ساعت 10:15 قبل از ظهر
نشان لیاقت خدا...

 نشان لياقت

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.
از جنگ بر می گردی،هیچ کس اما به استقبالت نمی آید.هیچ کس نمیداند که به جنگ رفته بودی.با شکوه ترین جنگها اما همین است.جنگی غریبانه ،جنگی تنها،جنگی بی سپاه و بی سلاح.
از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی ات اضافه می شود. و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد. آیینه ها اما دروغ می گویند. دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند.

***
جوانی بهایی است که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها می ارزد، کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!

عرفان نظر آهاری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 و ساعت 11:11 قبل از ظهر
بال بگشا

 

 بشكن اين سكوت را ...!

 سكوتي كه سالها درد و رنج را در سينه دردمند تو پنهان كرده و صبورانه در پس لبخندي تلخ اسارت را تجربه ميكند .

وقت تنگ است ...!

 بگذار سينه ات از درد خالي شود ؛ شايد اين رهايي مرحمي باشد بر بالهاي زخم خورده و نحيف تو ...

فراز

آسمان تو را مي خواند ؛ نجابتت را ،  صداقتت را .

بال بگشا ...

تو براي اوج گرفتن نردباني از آدميزاد نمي خواهي !

نگاه تو آسماني است .

بال بگشا ...

                                                               "وفا" 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 29 فروردین1386 و ساعت 2:45 بعد از ظهر

دوستان خوبم نیت کنید و جواب بگیرید

امیدوارم بهترین نتیجه عاید دلای پاکتون بشه

فال حافظ 

                                                  دوستدار همه شما

                                                   وفا و صفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در شنبه 18 فروردین1386 و ساعت 10:35 بعد از ظهر

رهایی

یک مرد نسبتا" کوتاه با شکم برجسته با لباسهای کاملا" ساده صورت سبزه اون حکایت از جنوبی بودنش می کرد اصلیتش عرب بود یکی از اون مریدای واقعی حق

تو صورتش که نگاه می کردی جز صفا و یکرنگی هیچی نمی دیدی وقتی حرف می زد سرش و مینداخت پایین و جوری نگاهش رو به زمین می دوخت انگار یک فیلم از پرده سینما پخش می شد و اون شاهد دیدنش بود و برای ما که سرمون بالا بود تعریف می کرد... کلامش شیرین و گفتارش صدق گونه... حرکاتش موزون و صداش آروم و نجوا گونه... چشماش دارای شفافیت خاصی بود یک پاکی غریب که دوست داشتی چنگ می زدی و خودت رو صاحب اون برق یکرنگی می کردی...

چند نفر بودیم من و سودابه دوستم،  مرتضی همسر سودابه،  پسر حاج آقا و خود حاج آقا ]حاج آقا که می گم منظورم از این آیت اله های روحانی نیست – یک مرد کاملا معمولی از نظر موقعیت اجتماعی و دنیایی [ کنار هم دایره وار تو صحن رضوی مرقد مطهر امام رضا (ع) نشسته بودیم ...

رو کرد به من و گفت دخترم چی می خواهی بدونی ؟؟؟

صورتم از فرط شرمندگی سرخ شده بود زبونم قادر به حرکت کردن نبود داشتم از ترس سکته می کردم خدایا کمکم کن چی بگم چه سوالی بکنم که از همه مهمتر و درس آموز تر باشه

آخه می دونید چیه به من گفته بودند حاج آقا نگاهت که بکنه می فهمه چکاره ای اون پرده ها از جلوی چشمش افتادن هیچ مانعی برای دیدن نیست – از اون اشخاص با ایمانی که خدا قدرت طی طریق کردن رو بهشون داده بود و همه هستی  رو قباله اعتقادشون کرده بود- جای من بودید شما نمی ترسیدید چرا به خدا می ترسیدید که گناهاتون و کارهای اشتباهی که کردید رو یکی نظاره گر باشه حالا حساب کنید اون دنیا در محضر مقدس خداوند حاضر بشی و قرار باشه که ............ وای وای خدایا از سر تقصیرات ما بگذر و ما رو ببخش

خلاصه با هر بدبختی بود سوال کردم ولی آخه چه سوالی خودم هم صدای خودم رو نمی شنیدم چه برسه به اون بنده خدا.. دوباره تکرار کردم ولی حس می کردم که همه خونهای موجود در رگهای بدنم یهویی هجوم آوردن روی گونه هام و من رو شرمنده کردن...

-         حاج آقا می خوام بدونم رضایت مندی خدا رو چطوری کسب کنم چطوری برسم به روح هستی؟

یک لبخند شیرینی زد و تو چشمام نگاه کرد و شروع کردن به صحبت کردن؟؟

-         مهمترین عامل نرسیدن به خدا علقه و حجابه!!!!؟؟؟؟؟

چشمام گرد شد گفتم اوه یک راز فاش شد ( چه خوش خیال)

زمانی که آفرینش انسان صورت گرفت و آدم و حوا نافرمانی کردند خدواند به جرم این نافرمانی تنبیهی برای این دو در نظر گرفت و تصمیم گرفت که بشر رو در دنیای خاکی بفرسته تا با توبه و یک سری اعمال به درجه برگشت به بهشت عدن برسه در  اینجا خدواند بر انسان رحم کرد و آنها رو یک مرحله قبل از ظلمت و تاریکی مطلق و در نتیجه نابودی محض  نگه داشت که حضرت رسول در این باره می گن فرق این دنیا با دنیای ظلمت مرز بین تاریکی و روشناییه  در واقع اگر ما نور یک چراغ قوه رو در نظر بگیریم آخرین جایی که پرتو نورش رو می شه دید به دنیا مانند می شه و تاریکی بعد از اون مرحله ظلمت قرار دارده و در حال حاضر ما همه در اون مرز قرار داریم ... ولی به محض حضور انسان در این دنیا باز دچار اشتباه می شه و فریب زرق و برق این دنیای پر از رنگ رو می خوره و بر خود یک سری وابستگی هایی رو ایجاد می کنه ... از اونجایی که روح انسان در بدو تولد سبک و کاملا پاک و سفیده قدرت پرواز و عروج رو داره در نتیجه انسان بصیر و سمیعه و می تونه بی پرده با خدا ارتباط داشته باشه ولی به مرور که این وابستگی ها ایجاد میشه غل و زنجیرهایی بر روحش هموار می کنه که روح رو اسیر و در بند جسم خاکی خودش می کنه و از سیر و سلوک آزادانه روح ممانعت بعمل می آره و انسان رو از پروازهای معنوی بسوی خالق هستیش و عرش عظیم اون بی بهره می کنه- ]هر وابستگی ایجاد یک حجاب و مانع رو می کنه هر چی این حجابها بیشتر بشه فاصله با رب العالمین به مراتب زیاد تر شده و لذت با خدا بودن رو از ما می گیره[

بزارید یک مثال براتون بزنم – روایتیست که عرض می کنند یکی از اصحاب حضرت ختمی مرتبت در حال مرگ بوده  ولی روحشون رو تسلیم فرشته مرگ نمی کنند – حضرت رو به حضور ایشون میارن حضرت یک نگاهی به دور و بر اتاق می کنند و اشاره می کنند به یک لیوان که در بالای طاقچه قرار داشته و می گن این لیوان رو بشکنید .. و اطرافیان این کار رو انجام می دن و شخص جان به جان آفرین تسلیم می شن.علت رو جویا می شن حضرت می فرمایند این مرد علاقه و وابستگی شدیدی به این لیوان داشتند و این عاملی می شد که نتونند چشم از دنیا فرو ببندند وقتی این لیوان از بین رفت خیالشون راحت شد و تسلیم شدند...

من خودم نیز به شخصه یک تسبیحی داشتم که اگر تسبیحم دنبالم نبود نمی تونستم قدم از قدم بر دارم هیجی به دلم نمی چسبید تا اینکه یک روز به خودم گفتم آخه تا کی این تسبیح باید حصار من رو در دست بگیره و این شد که تسبیح رو بخشیدم و خودم رو از چنگال وابستگی نجات دادم... حالا اینها نمونه های کوچکی از وابستگی است بیاییم وابستگی های روحی و جسمی خودمون رو به مرور کم کنیم و با برداشتن هر یک از حجابها روحمون رو آزاد کنیم و اجازه عروج بدیم .. اگر بدونید تو عرش خدا چه خبره اونجا غوغاییه زیبایی مطلق در اونجاست... هر مانعی که برداشته میشه از مرز یک قدم اینطرف تر میاییم و به سمت نور پیش میریم ولی برعکس اون هم ما رو یک قدم به ظلمت و تاریکی نزدیک می کنه- اگر دقت کنیم عامل همه گناههای ما وابستگی هاییست که داریم دروغ می گیم که کارمون رو ازمون نگیرن چون به کار وابسته هستیم .. آدم می کشیم چون پول زیادی می خواهیم به پول وابسته هستیم و ...

یا اینکه فرض کنید یک ماشین دارید که روزی دو سه باری تمیزش می کنید دوستش دارید و باهاش فخر می فروشید.. با ماشینتون رفتید در یک مغازه خرید کنید ناگهان صدای انفجاری به گوشتون می رسه میان دنبالتون و می گن فلانی ماشینت منفجر شد و دیگه هیچ اثری ازش نیست .. در اون لحظه است که دیگه هیچی نداری و کاملا از وابستگیت بریده شدی و دسترسی بهش نداری چه حالی میشی همه دنیا رو سرت خراب میشه دلت می گیره فکر می کنی دنیا به آخر رسیده و امیدی دیگه نداری.. پس بیاییم خودمون قبل از اینکه وابستگی هامون رو بگیرن خودمون اونها رو از خودمون دور کنیم تا بتونیم با آرامش و لذت در این دنیا زندگی کنیم بدون دغدغه بدون پرده و راحت هر جا که باید بریم بیاییم نفس بکشیم ... کار سختیه ولی شدنیه اون موقع است که برای خودت زندگی می کنی و از گناه هم خبری نیست و رضایت خدا رو جلب کردی و پرده ها رو برداشتی و به خدا رسیدی ....

 

در این حال بود که حاج آقا سرشون رو تکون دادند و گفتند اونجا خبرایی اونجا غوغایی به پاست ...

 

                                                                                              دست نوشته : صفا

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت 9:50 بعد از ظهر

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

آن که این کار ندانست در انکار بماند

 

کلبه

 

 

پائیز بود – و هوا کم کم رو به سردی می رفت... درختان غم باد گرفته بودند; چون  قرار بود چند ماهی چشمشون رو بروی آسمون ببندند.. و چه سخته فراق...

هیاهوی عجیبی بود.. باد می اومد- زوزه می کشید –ناله می کرد-گویی حادثه تلخی رو پشت سر گذاشته بود –انگار راز دار یک درد شده بود  که می خواست با صدای بلندش به گوش آدمیان برسونه .. اما چه دردی ..؟؟؟؟!!!!! نمی دونم

]گفتم درد.. تا حالا شده بشینیم و بسنجیم ببینیم کدوم درد از همه سنگین تره یا فقط دهن و باز کردیم و گفتیم آخ درد من بزرگه سنگینه ولی درد دیگری رو نادیده گرفتیم ..یا هر وقت دردی اومده سراغمون گفتیم خدایا شکرت..

هان !

از کدوم دسته هستیم ؟؟؟[

 

..........

 

توی این شهر بزرگ

در یکی از کوچه های قدیمی شهر ..یکی از اون کوچه های با صفای قدیمی .. یک خونه کلنگی بود شاید بین خونه های دیگه زیاد جلب توجه نمی کرد ولی یک چراغی بالای سر در خونه روشن بود که باعث توجه بیشتر میشد.. دلت می خواست بفهمی راز این چراغ روشن چیه؟

نمای داخلی خونه زیاد قشنگ نبود ..یک حوض داشت که دور تا دورش شمعدونی قرمز گذاشته بودند.. یک فواره کوچیک که بزور آب حوض رو بر می گردوند.. گوشه سمت چپ این حوض آبی قدیمی، یک ترک هم داشت.. سمت راست یک باغچه کوچیک بود که داخلش یک بوته گل رز سفید که دیگه آخرای جونیش بود و یک بوته گل یاس خود نمائی می کرد. چه بویییییییییییییییی؟!!! مست و مدهوش می شدی بههههههه روبرو یک در چوبی آبی رنگ بود که شیشه هاش  رو با پرده های سفید ساده پوشونده بودند.. یک سه چهار پله ای بود تا برسی به اون در.. در و که باز می کردی وای ... از اون خونه هایی که اگه دلت تنگ شد و با همه غریبه شدی می تونی بیایی داخلشو صفا و یکرنگی رو  تا ته ببلعی... یک فرش ساده دست بافت اون وسط خودنمایی می کرد.. دیگه نخ نما شده بود ولی هنوز زیبا بود.. دور تا دور با پتوی های سفید که بالشت های قرمز روش جلوه می کرد پوشونده شده بود.. صدای قل قل کردن می اومد؟؟.! آره گوشه سمت راست یک میز بود که روش سماور گذاشته بودند.. یک سینی هم بود که استکانهای کوچیک کمر باریک توش بود با یک قندون نقره ای -...وه چه عالی!!!

-          بفرمائید بشینید- خوش اومدید – منزل خودتونه

-          مزاحم شدم

-          این حرفا چیه مراحمید

 

یک خانومی بود حول و حوش 80 – پیر شده بود ولی ... یک چیزی تو صورتش بود که جذابش کرده بود..نگاهش گیرا بود، لبخندش سبز بود و وسیع ]به دل می نشست[ . دلت می خواست مات و مبهوت ساعتها به صورتش خیره می شدی..]هر چروک یاداور خاطره ایست خاطرات تلخ وشیرین[.. چی می شد از روی خطوط می شد فهمید چه بر سرش اومده و چه ها دیده و چه تجربه هایی کسب کرده..

-          بفرمائید نوش جان

-          ممنون مادرجان زحمت نکشید

-          چه زحمتی دخترم ، مهمون رحمت خداست

 

چه چایی جاتون خالی- چه عطر و بویی – عینشو نخورده بودم – انگار داخلش معجون عشق ریخته بودند دلم نمی خواست تمام بشه راست می گم باور کنید ..نخندید شکمو نیستم.!!

شروع کردیم  به گفتن و شنیدن از دردها و رنجها و خوشیها... از بچه هاش گفت اینکه اونها همشون تحصیل کرده هستند و مومن و معتقد و همشون خدا رو شکر رفتن سر زندگیشون، شوهرش هم خدا بیامرزتش 5 سال پیش عمرش داده به شما..

 

از عشق از سختی از همه چیز گفت دستش یک تسبیح سبز بود که مرتب بین حرفاش صلوات می فرستاد.. با هر گفتن صلوات چشماش شروع به برق زدن می کردچه اعتقادی مو به تن آدم سیخ می کرد-..

معتقد بود که تمام زندگی رو با عشق گذرونده و این عشق هدیه خداوند بوده به زندگیش .. بر این باور بود که دردش اگر درد بوده در قبالش همدردش خدا بوده .. اگر رنج بوده رنج کشش خدا بوده..اسم  خدا که می اومد صداش می لرزید اشک گوشه چشماش جمع میشد و لبخندش چه ملیح می  شد..

بهش گفتم مادر شما یک همسر و یک مادر عاشق بودی .. با سختی ها و رنجها زندگی کردی درد  کشیدی – صبوری کردی - چی باعث شد که شما با همه اینا کنار بیایی و ناشکر نباشی؟؟!!

گفت دخترم: ما ز بالائیم و بالا می رویم .... ما ز دریائیم و دریا می رویم...

انگار یک سیلی زدن تو گوشم ..

گفتم می شه بگید برام که چطوری می شه به این اعتقاد رسید؟؟؟

گفت: هستی آفرینش خداست- ما همه از خدائیم- کافی به این باور برسیم که ما قطره هایی هستیم از وجود دریایی اون بزرگ- کافیه درک کنیم که هستی در درون ما جریان داره ..به این باور برسیم که دل امانت دست ماست و صاحبخانه خداست – دل را خانه ما کن مصفا کردنش با من –

وقتی خدا هست عشق هست در کنار هر دردی زیبایی هست ... چون خود خدا گفته در قلبهای شکسته جا داره !!

اشک بود که می ریخت. خدا چه عظمتی داره عشق تو ..چه صفایی میده  اسمت به قلبهای عاشق///

بهم گفت از روزی که عاشق شد ... یک چراغ سر در خونش روشن کرد که هر کی از در خونش رد میشه گوشه یی از نور درونش رو با دیگری تقسیم کنه که زکات عشق جز انتشار عشق نیست......

غروب شده بود صدای اذان می اومد بلند شد و رفت کنار حوض که وضو بگیره – پاک و طاهر در مقابل خدا ایستادن و از بندگی گفتن زیباترین سرود هستیست...

سفارشم کرد موقع رفتن، بهم گفت: بیاد داشته باش که بنده ای بیش نیستی .. جزئی ترین از کل..

 بندگی کردن رو یاد بگیر و در برابر معشوقت کرنش عاشقانه کن و بواسطه هر بار سجده غرورت رو به زیر پاهات بیار و شعف را جایگزین کن...

دستای فرتوتش که بوی بندگی می داد رو بوسیدم و ازش خداحافظی کردم ..

تمام راه فکر می کردم و تکرار می کردم

عاشق باشیم – سبز باشیم – با صفا باشیم- مهم نیست که کی هستیم و چی هستیم

 عاشق که باشیم هستی در ماست ..

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

                                                                    "دست نوشته: صفا"

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 11:37 قبل از ظهر

 
مدتي است در اين انديشه ام كه زيستنم را چه دليلي تواند بود؟
آيا زندگي جز راهي پر پيچ و خم براي رسيدن به حقيقت است؟
 و گامهاي من در اين جاده فاني جز براي بدست آوردن شايستگي رسيدن به حقيقت؟
آيا حقيقت جز اين است كه تو سزاوار خدايي هستي و من نيازمند بندگي؟ كه تو يگانه معشوق آسمانهايي و من سراسر زندگاني را سرگشته كويت؟
آيا حقيقت جز اين است كه تو عين حقيقتي و با قي همه رنگ و ریا؟ كه تو عين محبتي و باقي همه
...
با محبت بيگانه نيستم. اما محبتي را كه من يافتم دور از هزار رنگي اين دنيا بود. رسم اين دنيا بي وفايي بود و سادگي دل من با بي وفايي نا آشنا.
آموختم كه دوست بدارم آدميان را پيش از يافتن دليلي. زيرا كه باور كردم هر كس را گوهري است در وجود و آن گوهر شايسته ستايش. اما سخت بود محبت به آدمياني كه خود با گوهر وجودشان بيگانه بودند.
در ميان انبوه رنگها سرگردان مانده ام
من آموختم كه  عشق بعد ازتو تنها شايسته آن ياري است كه همراهي بداند و يكرنگي اما ميبينم كه عشق ارزاني بي وفايي ها و هزار رنگيهاست

عشقي كه من از زمينيان ديدم فاني بود
 

زيباي من از تو دلي ميخواهم به وسعت تمام زمينيان و ديدگاني كه ببينند آنچه را كه بايد و علمي كه بازشناسد راه را و صبري كه همراهي كند مرا تا انتهاي راه و ايماني كه به جز تو پناه نياورم از سختي راه و شناختي كه بدانم هرگز از جانب تو تنها نخواهم ماند و قلبي آرام و مطمئن به داشتن تو.

زيباي من از تو تنها لبخند رضايتي بر خستگي دل من مرحم است
 
                                                            "وفا"
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در چهارشنبه 9 اسفند1385 و ساعت 3:24 بعد از ظهر
دل نامه

 

نامه ساي بابا به دانشجويان

عزيزانم، خدا عشق است. او عين رحمت و مهرباني است. او هميشه در قلب همة شما بوده است. اعتماد به او به معني رهايي از هر نگراني، ترس و ترديد است. او كه در همه هستي جاري است در شما نيز جاري است. وقتي چنين پروردگاري داريد كه مي توانيد بدو تكيه كنيد ترس و نگراني ديگر معنايي ندارد. اطمينان عظيم او هميشه شما را حفظ مي كند و به شما شهامت، قدرت، آرامش و شادي مي بخشد. خوشا به حال آناني كه تنها او را مي پرستند و به هيچ چيز جز او فكر نمي كنند. او آنها را در حصن امن خود جاي مي دهد. او هرچيز را در نهايت خير و صلاح شما انجام مي دهد. اگر به اين حقيقت ايمان داشته باشيد هيچ سختي اي برايتان دردناك نخواهد بود. پادشاهان و سلاطين عليرغم همة ثروت و شكوه ظاهري شاد نيستند، زيرا به مشيت خير الهي ايمان ندارند. خداوند قادر كه در قلب شما جاي دارد تنها فعال مايشاء دنياست. شما تنها عروسكان خيمه شب بازي هستيد. بگذاريد آنطور كه او مي خواهد برقصيد. از او نپرسيد چرا؟ مشكلات و نگرانيها معلول عوامل خارجي نيستند. آنها معلول ذهني هستند كه تسليم خدا نيست.

                                                                                                                                           با عشق و بركت، بابا

"صفا" 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط وفا و صفا در سه شنبه 1 اسفند1385 و ساعت 11:46 قبل از ظهر